تبليغاتX
...و عشق برایم دام گذاشت

...و عشق برایم دام گذاشت

نمیدانستم عشق چیست تا آن روزی که اسیر دامش شدم...پس مینویسم از آن تا دلم آسوده شود

شراب خواستم...

 

گفت : " ممنوع است "

 

آغوش خواستم...

 

گفت : " ممنوع است"

 

بوسه خواستم...

 

گفت : " ممنوع است "

 

نگاه خواستم...

 

گفت: " ممنوع است "

 

نفس خواستم...

 

گفت : " ممنوع است "

...

حالا از پس آن همه سال ديکتاتوري عاشقانه ،

 

با يک بطري پر از گلاب ،

 

آمده بر سر خاکم و به آغوش مي کشد  با هر چه

 

بوسه ، سنگ سرد مزارم را

 

و

 

چه ناسزاوار

 

عکسي را که بر مزارم به يادگار مانده ،

 

نگاه مي کند و

 

در حسرت نفس هاي از دست رفته ،

 

به آرامي اشک مي ريزد .

 

...

تمام تمناي من اما

 

سر برآوردن از اين گور است

 

تا بگويم هنوز بيدارم...

 

سر از اين عشق بر نمي دارم

...

خواهد آمد شب شراب و هوس

 

داغي بوسه ها و حرم نفس

 

يک نگاه پر از اميد و هنوز

 

شب آغوش ما و کنج قفس

...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 18:57 توسط پژمان پیام آور عشق |


عشق من

اي فرشته اي كه پر كشيده اي به سوي من!

تو ميان گلرخان نازنين,يگانه ي مني

با مني كه به هر كجا پا مي نهم

در صفاي بامداد خوش نسيم_

در ميان گلبنان تازه رو_

با مني و در خيال من نشسته اي_

عطر بامداد و نغمه ي شبانه ي مني.

هر زمان كه سر كنم ترانه هاي عاشقي_

اين تويي تويي تويي كه در ترانه مني.

****************

بي بهانه زندگي خموش و مرگ زاست

در كنار من بمان كه بهر زيستن_

تو بهانه يي وبهترين بهانه ي مني.

دوستت دارم عشق من

+ نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 16:9 توسط پژمان پیام آور عشق